![]() |
![]() |
|
| با آرزوی خوشبختی و سعادت بیکران برای شما |
|
کتاب عشق را، جز یک ورق نیست در آن هم نکته ای، جز نام حق نیست در اینجا نیست شمعی جز رخ دوست و گر هست، انعکاس چهرهء اوست (پروین اعتصامی)
به نام خداوند بخشندهء مهربان، نگهبان جهان و جهانیان، آفرینندهء عرش عظیم، قادر و قاهر بر همهء خلق ها، با جبروت و با عظمت، بزرگوار و بزرگ تر از حد فکرت، زهی منزه و پاک، که از هرچه او را شریک پندارند و آنچه در وهم و خیال وعقل و اندیشه آید، مبراست.
سلام به همهء عزیزانی که عاشق ذات بی همتای خداوند هستند. این وبلاگ رو بیشتر برای این درست کردم تا شاید بتونم به آدمهایی که ناامید هستن و یا فکر می کنن که خدا اونها رو فراموش کرده کمکی کرده باشم. واسه همین داستانها و اشعاری رو جمع آوری کردم که مضمون بیشتر اونها عشق خداوند به بنده هاشه. البته در این جا نمی خوام کسی رو نصیحت کنم و یا پند و اندرز بدم. ولی قصد دارم یه حقیقت تلخ رو بگم که همه ما کم و بیش با اون آشناییم و اون هم چیزی نیست جز دوری از خدا. ما آدمها عاشق کسی میشیم که عاشق ما نیست، و نمی تونیم فراموش کنیم کسی رو، که به سادگی ما رو فراموش کرده، ولی خیلی راحت، خدایی رو فراموش میکنیم که حتی یک لحظه هم از ما غافل نیست و عاشقانه ما رو دوست داره. خداوند می فرماید: اگر انسانها می دانستند که من چقدر مشتاق دیدار آنها هستم هر آینه از شوق، جان می سپردند. خدایی که فرموده: من آفریدمت و عاشقانه دوستت دارم. ما این خدا رو فراموش کردیم. به راستی چقدر وجود خداوند رو تو زندگیمون حس کردیم. چقدر واسمون مهم بوده روزی رو که پشت سر گذاشتیم تا چه اندازه به خدا نزدیک یا ازش دور شدیم. یه لبخند اونی که دوست داریم، ما رو تا مرز شکفتن می بره، ولی لبخند خدا رو چی، آیا لبخند خدا رو تو دلمون حس کردیم، یا اصلا اونطور که باید و شاید واسمون اهمیت داشته. چقدر به لیلای حقیقی توجه داشتیم و چقدر به لیلای مجازی. خداوند خطاب به مجنون: گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی (منسوب به مرتضی عبداللهی) به امید روزی که همه ما انسانها طعم عشق حقیقی رو بچشیم. بهتون پیشنهاد می کنم که حتما شعر "عشق آسمانی" رو که دو تا بیت از اون رو در بالا آوردم بخونید و حفظش کنید. چون زمزمه کردنش آرامش خاصی به انسان میده، و حتی برای لحظه ای هم که شده ما رو از این دنیای خاکی دور می کنه با آرزوی بهترین ها برای شما. بار إلاها چون گرد شود وجود پستم هر جا که روم تو را پرستم احرام گرفتهام به کویت لبیک زنان به جستجویت یک ذره ز کیمیای اخلاص گر بر مس من زنی، شوم خاص تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید تا کی به نیاز هر نوالم بر شاه و شبان کنی حوالم از خوان تو با نعیمتر چیست وز حضرت تو کریم تر کیست از خرمن خویش ده زکاتم منویس به این و آن براتم برصورت من ز روی هستی آرایش آفرین تو بستی گر صد لغت از زبان گشاید در هر لغتی ترا ستاید (نظامی) |
|
+ نوشته شده در
88/08/18ساعت 0:31 توسط محمدمهدی |
|
|
عشق آسمانی
یک شبی مجنون نمازش را شکست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
گفت: ای دیوانه، لیلایت منم
مطمئن بودم به من سرمیزنی
مرد راهم باش تا شاهت کنم
|
|
+ نوشته شده در
88/08/17ساعت 16:20 توسط محمدمهدی |
|
|
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش از همه شما را
در مورد انسان متعجب می کند؟
زمان حال را فراموش می کنند.
و نه در آینده.
می خواهید آن ها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟
مجبور به دوست داشتن خود كرد،
که دارایی بیش تری دارد، یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانند زخمی عمیق
در دل کسانی که دوستشان دارند ایجاد کنند،
انسان زندگی کنند و انسان بمیرند
عمیقا دوست دارند،
به یک موضوع واحد نگاه کنند،
ببخشند،
|
|
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت 1:28 توسط محمدمهدی |
|
|
به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
اگر چیزی نخوانی، اگر سفر نکنی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی، از احساسات سرکش، و ضربان قلبت را تندتر می کنند، به آرامی آغاز به مردن میكنی... به آرامی آغاز به مردن میكنی... |
|
+ نوشته شده در
88/06/22ساعت 16:15 توسط محمدمهدی |
|
|
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نیست؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیام و پیمانش نیز. غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها. پسر نوح گفت: اما آن که غرق میشود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل. دخترهابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمان به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش میکنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد. دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری، گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد. پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آنکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد! دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد وآنگاه گفت: شاید، شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست. پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن، به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور، باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا، باید از پل گناه گذشت. من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو ایمن تر، دخترهابیل! پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟!
|
|
+ نوشته شده در
88/06/21ساعت 15:53 توسط محمدمهدی |
|
|
ملکوت خداوند
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید. و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. " گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/20ساعت 15:39 توسط محمدمهدی |
|
|
عاشقانه ترین آواز
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار وناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت ونه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که او را شامل نمی شود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خدا این لکهء سیاه را از هستی می زدود. خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند، سیاه کوچکم بخوان. و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت : سیاه، چنان مرکب، که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی، جهان من چیزی کم دارد، خودت را از آسمانم دریغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت : بخوان برای من. بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهی ات را و خواندنت را ... و کلاغ خواند. این بار اما، عاشقانه ترین آوازش را عاشقانه ترین آوازش را عاشقانه ترین آوازش را.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/19ساعت 15:13 توسط محمدمهدی |
|
|
رد پا
شبی، رویایی دیدم تو گویی با خداوندگار در ساحلی گام برمیدارم، و ناگهان، دیدم آسمان هر لحظه، صحنه ای از زندگی ام را در برابر دیدگانم به تصویر می كشد . شگفتا! وقتی بیشتر دقت كردم دریافتم در برابر هر صحنه، در آسمان دو ردپا بر تن خاك نقش بستنه است: رد پایی متعلق به مرد خدا و ردپایی متعلق به خود خدا ! وقتی آخرین صحنه از برابر دیدگانم گذشت، به عقب برگشتم و نیم نگاهی به رد پاها كردم. چه می دیدم؟ بر خود لرزیدم! در یافتم در بسیاری اوقات ، تنها یك رد پا بر دل خاك مانده است و باز وقتی بیشتر دقت كردم، دریافتم كه آن لحظات سخت ترین و پردردترین لحظات من بوده است . حس غریبی داشتم حسی شبیه بیچاره بودن، درد مند بودن. بغض راه گلویم را بسته و اشك امانم نمی داد. از خداوندگار پرسیدم : مگر تو نبودی كه می گفتی اگر یك بار دل به سوی تو بگشایم، تو نیز همه راه با من خواهی آمد؟ اینك وقتی نیك مینگرم در اوج دردها وغمهایم تنها یك رد پا باقی است، نمی دانم چرا زمانی كه لحظه به لحظه محتاج حضور تو بودم، حضور نداشتی؟ عجبا که در درد و رنج رهایم كردی! وشگفتا كه در بغض و اشك، شانهء تحمل دردهایم نبودی! گفتم: دیگر رهایم كن كه به همراهی تو نیازی نیست! من خودم بقیه راه را خواهم رفت. خداوندگار پاسخم داد: گرامی فرزند عزیز! هیچ می دانی از آنچه مرا دوست میداری، دوست تر دارمت و افزون بر آنچه گرامی داری ام گرامی دارمت، من آفریدمت و عاشقانه دوستت دارم! پس همیشه نیز همراه توام. تو بر ردپاها نگریستی و وقتی تنها یك ردپا دیدی ،بر آشفتی! هیچ می دانی كه آن رد پا، ردپای تو نبود؟ لحظاتی كه در درد و رنج بودی،تو راه نمی پیمودی،من راه می پیمودم! تو در آغوش من بودی! و این من بودم که تو گرامی فرزند را، راه می بردم. |
|
+ نوشته شده در
88/06/18ساعت 15:3 توسط محمدمهدی |
|
|
شیطان و رحمت خداوند
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/17ساعت 7:18 توسط محمدمهدی |
|
|
داستان کوهنورد
کوهنوردی پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندیهای کوه را تمامأ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و دیده نمی شد. ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظه ها، ترس عظیمی سراپای وجودش را در بر گرفته بود. همه رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش می آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق ماند و فقط طناب او را نگاه داشته بود. در این لحظه های سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بکشد: (...خدایا کمکم کن...) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: (از من چه می خواهی؟) ــ ای خدا نجاتم بده ــ واقعأ باور داری، که من می توانم تو را نجات بدهم؟ ــ البته که باور دارم. ــ اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت هست پاره کن. یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد... روز بعد گروه نجات می گویند که یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود. او فقط یک متر با زمین فاصله داشت... . و شما ؟ چقدر به طناب دنیا وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید: (هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دستان خود نگاه داشته است.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/15ساعت 7:2 توسط محمدمهدی |
|
|
فرشته بیكار
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید كه پیش فرشته هاست و به كارهای آنها نگاه می كند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند، باز می كنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید شما چه كار می كنید؟ فرشته درحالی كه داشت نامه یی را باز می كرد گفت : اینجا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد كمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند وآنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چه كار می كنید؟ یكی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال است، ما الطاف ورحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید شما چرا بیكارید؟ فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار كمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد بسیار ساده،
فقط كافیست بگویند خدایا شکر.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/14ساعت 6:51 توسط محمدمهدی |
|
|
قشنگ کوچک
گفت : کسی دوستم ندارد. می دانی که چه قدر سخت است، این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را آفریدی. حتی تو هم بدون دوست داشتن… خدا هیچ نگفت. چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند . برای این که زشتم. زشتی جرم من است. خدا هیچ نگفت. گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدک ها. مال من نیست. دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک، کار چندانی نیست. اما دوست داشتن " تو " کاری دشوار است. دوست داشتن، کاری ست آموختنی و همه کس، رنج آموختن را نمی برد. ببخش کسی را، که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مؤمن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.
زیرا همه از من است و من زیبایم، چشم های مؤمن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره، هر چه که هست، نیست الا زیبایی...
شیطان مسئول فاصله هاست. قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/13ساعت 6:6 توسط محمدمهدی |
|
|
کدام آسمان
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
|
|
+ نوشته شده در
88/06/12ساعت 6:40 توسط محمدمهدی |
|
|
من که می دانم او چه کسی است
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
"باید از تو عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشد."
گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده٬ نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود!
خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! او حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/11ساعت 6:32 توسط محمدمهدی |
|
|
"از سنگ های سر راه می توان پلکانی ساخت به سوی آسمان، حتی در کوچهء بن بست نیز، راه آسمان باز است، تنها باید پرواز را آموخت."
شانسی برای تغییر زندگی
در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... . با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزدیك غروب، یک روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یک یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند شانسی برای تغییر زندگی انسان باشد. |
|
+ نوشته شده در
88/06/07ساعت 0:29 توسط محمدمهدی |
|
|
دو روز مانده به پایان جهان
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 7:7 توسط محمدمهدی |
|
|
راز زندگی
در افسانهها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوهها قرار بده.
فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمیافتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند. . |
|
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 6:23 توسط محمدمهدی |
|
|
اشکی از جنس خدا
قطره دلش دریا میخواست . خیلی وقت بود که به خدا گفته بود . هر بار خدا میگفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج ، عشق و صبوری . هرقطره را لیاقت دریا . . .
|
|
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 6:17 توسط محمدمهدی |
|
|
یکی از بستگان خدا
تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
از خدا طلب میکرد، انگار با چشمهایش آرزو میکرد.
به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد داخل فروشگاه شد. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید. |
|
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 5:54 توسط محمدمهدی |
|
|
قاصدک
ساکت و ساده و سبک بود؛ قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: «اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند. من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم». فرشته گفت: « درست است٬ آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما تو می توانی زیرا قرار است بی قرار باشی». فرشته گفت: «فراموش نکن . نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر» آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد. حالا هزاران سال است که قاصد می رود٬ می چرخد و می رود می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.
به راستی چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت 5:43 توسط محمدمهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همهء دوستان عزیز.
در این وبلاگ، دیگر پست جدیدی گذاشته نمیشود. |
| نوشته های پیشین |
|
88/08/05 - 88/08/21 88/06/22 - 88/06/31 88/06/05 - 88/06/21 88/06/08 - 88/06/14 88/06/01 - 88/06/07 88/05/22 - 88/05/31 88/05/05 - 88/05/21 88/05/08 - 88/05/14 |
| آرشیو موضوعی |
|
تقدیم به باران عزیزم غمگین ترین اشعار مریم حیدرزاده داستانها و اشعار عرفانی داستانهای آموزنده زیباترین جملات کوتاه (عارفانه) زیباترین جملات کوتاه |
|
RSS
|